خاکستری.خنثی وبی رمق.خسته ام ای رفیق ناله های شبانه ام.خسته ام از خویشتنم تو تعبیر کدام خواب شبانه ام بودی که رویاهایم را درنوردیدی و جز سراب چشمانت خاطره ای در ذهن ندارم.تو از کدام ناکجا قدم در خلوتم گذاشتی که اینچنین همهمه ی هذیانهایم مرا شگفت زده ساخت.به کدامین آیه ی دستانت مرا تطهیر کردی.از کدامین خلا عبور کردی تا چاره ای جز تسلیم شدن نداشتم.ای رفیق روزهای از خوشی سرشارم مرا به خلوت کودکانه ات ببر.میخواهم کمی با تو باشم. می خواهم دلتنگی هایم را با طعم لبهایت در قوری خاطرات دم کنم و دلت را مهمان کنم تا سیر بنوشد بگو آیا طعم لبهایم را میدهد؟ مثل شراب هفت ساله زمان به بلوغش می رساند یا مثل قالی کرمان می خواهم خواب چشمهای پرخواهشت را تعبیر باشم. می شود یک فنجان مهمان دلم باشی....... تو ساکتی و من به هذیان گویی های ذهنم گوش می سپارم......... ذهنم که مدام تب می کند و دلم که تو رابر مزارش نمیابد ناکوک دم از عشق میزند. می خواهی بدانی تو را باور نمی کنم و این گناه بزرگی ست میدانم.و تو چه صبورانه دم نمی زنی و همچنان آغوشت مهربانست.مهربانم دلم را که به چشمانت می سپارم باورم می شود که گناهم را بخشیده ای.مدام بین ناباوری و ایمان این دل در نوسان است. بگو ای مرد من، ای از تبار هر چه عاشق بگو ای در تو جاری خون روشن شقایق بگو ای سوخته، ای بیرمق، ای کوه خسته بگو ای با تو داغ عاشقای دلشکسته بگو با من بگو از درد وداغت بذار مرهم بذارم روی زخمات بذار بارون اشک من بشوره غبار غصه ها رو از سراپات بذار سر روی شونه ام گریه سر کن از اون شب گریه های تلخ هق هق بذار باور کنم یه تکیه گاهم برای غربت یه مرد عاشق رها از خستگی های همیشه باورم کن بذار تا خالی سینه ام برات آغوش باشه برهنه از لباس غصه های دور ودیرین بذار تا بوسه های من برات تن پوش باشه تو باشعر اومدی عاشق تر از عشق چراغی با تو بود از جنس خورشید کدوم طوفان چراغ رو زد روی سنگ کتاب شعر رو از دست تو دزدید بگو ای مرد من ای مرد عاشق کدوم چله از این کوچه گذر کرد هنوز باغچه برامون گل نداده کدوم پاییز زمستون رو خبر کرد بذار سر رو شونه ام گریه سر کن از اون شب گریه های تلخ هق هق بذار که باور کنم یه تکیه گاهم برای غربت یه مرد عاشق این ترانه با صدای سیمین غانم حرف دلم رو میزنه در آوار خونین گرگ و میش دیگر گون مردی آنک که خاک را سبز می خواست و عشق را شایسته زیباترین زنان که این اش به نظر هدیتی نه چنان کم بها بود که خاک وسنگ را بشاید. چه مردی! چه مردی! که می گفت قلب شایسته تر آن که به هفت شمشیر عشق در خون نشیند و گلو را بایسته تر آن که زیباترین نام ها را بگوید. و شیر آهن کوه مردی این گونه عاشق میدان خونین سرنوشت به پاشنه ی آشیل درنوشت._ رویینه تنی که راز مرگ اش اندوه عشق و غم تنهایی بود. "_آه اسفندیار مغموم! تو را آن به که چشم فرو پاشیده باشی!" "_آیا نه یکی نه بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد؟ من تنها فریاد زدم نه! من از فرورفتن تن زدم. صدایی بودم من _شکلی میان اشکال_ و معنایی یافتم. من بودم و شدم نه زان گون که غنچه یی گُلی یا ریشه یی که جوانه یی یا یکی دانه که جنگلی_ راست بدان گون که عامی مردی شهیدی تا آسمان او نماز برد. من بی نوابندگکی سربه راه نبودم و راه بهشت مینوی من بُزرو طوع و خاک ساری نبود: مرا دیگر گون خدایی می بایست شایسته ی آفرینه یی که نواله ی ناگزیر را گردن کج نمی کند. و خدایی دیگرگونه آفریدم." دریغا شیرآهن کوه مردا که تو بودی و کوه وار پیش از آن که به خاک افتی نستوه و استوار مُرده بودی. اما نه خدا و نه شیطان_ سرنوشت تو را بُتی رقم زد که دیگران می پرستیدند. بُتی که دیگران اش می پرستیدند. خدایا ببخشای بر من این همه ناشکری و این همه گلایه را.خدایا ببخشای بر من تمام این افکار از تهی سرشارم را. خدایا بر بضاعت اندکم بر علم ناقصم و بر ناشکیبایی ام بنگر.خدایا کی توانم رسید آنچه مقرر است مرا؟!! خدایا ای حس آشنا در تمام شبهای غربت زده ام با دوچشم باز بنگر مرا.............
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٤ساعت
٩:۱٠ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ساعت
۸:٢٠ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ساعت
۱۱:٥٥ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ساعت
۱٠:۱٢ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ساعت
۸:٢٩ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ساعت
۱٠:٢٩ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ساعت
۱۱:٢٠ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |

