به طلب باران آواز بخوان داروگ

بی بهانه دلم می گیرد.بغض می کنم و از نداشتن هایت می بارم.انکار تو گناهی ست

نا بخشودنی.توبه می کنم به پیکرت باز می گردم و شب تمام میشود با جادوی دو

چشمت ای افسونگر تمام لحظات بی تابی ام..................

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۳ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط امیلی نظرات () |

نشسته روبرویم خاموش و ساکت عکس یادگاری تو در قاب چشمانم.دیگر نه خسته ام

نه غمگین.چشمهایم را که بر هم میگذارم تو را می بینم که روبرویم نشسته ای و با آن

نگاه مهربانت مرا به رویا میبری طوری که دلم نمیخواهد چشمهایم را بگشایم.پنجره ها

را  به نور ببندید میخواهم در ظلمت چشمانش خیره به آفتابی شوم که ما را به کام

خویش کشیده است.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٥ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط امیلی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط امیلی نظرات () |

منم و خاطره های تکراری.منم و یه دنیا بی قراری.خزون چشمای تو رنگین کمون رو دورزد.وسوسه داغ لبات آتش به پیکرم زد.نه داغی لبای تو نه مستی چشمای من نه دستای رو به دعات نه هق هق دلواپسیم نشد که من با تو ما بشه تو حرمت سکوت من

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٦ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط امیلی نظرات () |

تو در رویای من می درخشی و لبانت هدیه ایست از جانب خدا وقتی به نام مرا صدا

میزنی تو ز چه رو نامهربان می شوی.مرا گرم می خواهی ولی  دستانم یخ بسته اند از

تکرار دلتنگی.هوس نیست این عشقی ست فریبنده تر از  خواهش پیکرم که تو را

جستجو می کند.من دیگر جز تو رویایی در سر نخواهم پرواند.بگذار مهر خاموشی برلبانم

نقش ببند بگذار رویایت را پرورش دهد دستهایم که برای داشتن لبخندت به آسمان

همیشه بالاست عشقم را پس نخواهم گرفت.دوستت می دارم و بهار در چشمان

توست.می خواهم تابستان شوم داغ.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٤ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ توسط امیلی نظرات () |

چه زمان مقدسی است آن لحظه که تو را به تماشا نشسته است خورشید وغروب عروج

دستان من است به بارگاهت لحظه ای که میخوانمت و تواجابت میکنی ای همه خوبی  ای

پاک مرا لحظه ای به حال خود وامگذار.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۱ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط امیلی نظرات () |

خدایا

دوستت دارم هایم را

گذاشته ام برای روز مبادا

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۱ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط امیلی نظرات () |

این روزها دنیای کلمات من از چهار واج بیشتر تجاوز نمی کند.دستور لغات را که در ذهن

خاطراتم مرور می کنم میبینم نام تو تمام زندگی ام را تسخیر کرده است.من خودم را به

تو می سژارم.به همین چهارواج مقدس.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٠ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط امیلی نظرات () |