به طلب باران آواز بخوان داروگ

هجرانی

سین هفتم

           سیب سرخی ست٬

حسرتا

        که مرا

               نصیب

                       از این سفره ی سنت

                                              سروری نیست.

شرابی مردافکن در جام هواست،

شگفتا

       که مرا

              بدین مستی

                                                                                               شوری نیست.

سبوی سبزه پوش

                            در قاب پنجره-

آه چنان دورم

                  که گویی جز نقش بی جانی نیست.

و کلامی مهربان

                  در نخستین دیدار بامدادی-

فغان

     که در پس پاس ولبخند

                                      لب خندانی نیست.

بهاری دیگر آمده است

                            آری

اما برای آن زمستان ها که گذشت

نامی نیست

نامی نیست.

احمد شاملو

امسال سفره ی هفت سین سرخی سیبش را از خون ندا و

و سهراب و....وام گرفته است.سر سفره ی هفت سین

مادران داغ دار اولین عید فرزندان خود را در سکوت

برگزار میکنند.و نمیدانم که در زندانها آیا سفره ی هفت

سین چیده میشود.سفره ی هفت سین امسال را میچینم وبا

گل سنبل ایرانی آنرا معطر میکنم.و اولین سین آن سلامی

است به رفیقان در بند.ودومین سین آن امسال سیب سبز

لبنانی ست.و سین سوم آن ساعت آزادی رفقا.سین چهارم

سبد خاطره هاست.خاطره ی سهراب ها ونداها.سین پنجم

سکه هایی ست  بهره ی من از نفت!سین شش ام هم ستاره

ای است که از آن بالا به زمین آمده است.سین هفتم هم

سبزه ی گندمی است به تقدس نان،زمین،هوا که به تساوی

قسمت شد!!

سر سفره ی هفت سین دلم اما آرزوی تو را دارم. ساعت

تحویل دلم.ساعت عاشقی من وتو ست.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط امیلی نظرات () |

داری از من فرار میکنی! از من

انتظارنداشته باش که من هم از تو فرار کنم.

از اولین نگاه واز اولین خواهش های دلت تا به حال یک

لحظه به این دل بیچاره ی من نیاندیشیده ای.تو از من

چه میخواهی!!بیرحم شده ای!

دلم برایت تنگ شده.دلم برای صداقت و نجابت چشمهایت

تنگ شده.از خودم میپرسم چرا عاشق شدیم؟!جوابی ندارم

جز چشمهایت و ضربانهای نامنظم قلبت........

چشمهایت را برایم به یادگار بگذار!دستهایت را به من

هدیه کن.قلبت را میخواهم با آن ضربانهای مشوشش.

میدانم که میدانی که بی حد ومرز دوستت دارم........

حالا از من فرار کن.به کجا میخواهی برسی!!

به چشمهایم آموخته ام که دیگر در فراغ تو گریه سرندهند

گریه تسکین درد عشقم نیست.گریه های شبانه ام جز

رسوایی هیچ سودی ندارد!!

به خود آمخته ام که میتوان عشق را زیر خاکستر نگه

داشت!!نمیخواهم این آتش گرما بخش خاموش شود. این

را از نیاکانم آموخته ام که آتش را بپرستم.که این نور

مقدس زندگی بخش است.نه !گمان مبر که من به شب

سرد ایمان آورده ام.........

دوستت دارم و هرگز از تو واز عشق تو فرار نخواهم کرد.

نمیفهمم وقتی تصور میکنی که عشق ٬این نور مقدس تو را

از برنامه های زندگی ات عقب میاندازد چه می گویی!

میدانم که این نور زندگی بخش است.که عشق جاودانه است

چه تو آنرا از من بپذیری وچه بگریزی!

بنگر که زندگی جاریست...........

آری حق با توست!بگذر بی صدا از من واز عشق مان

من هم میگذرم و به هزاران سوال ذهنم جواب نمیدهم.

به این همه انکار تو!!!!من میمانم حتی بی تو.....

من نیست نمیشوم که عاشقان جاودانه اند........

شاید از تو بگذرم.اما یقین داشته باش که من از عشق

نمیگریزم.بی بهانه دوستت دارم.حتی اگر قسمت ما

جدایی بود.حتی اگر زمانی که تو بودی من ساز رفتن

سر دادم و زمانی که من آمدم تو از خود گریزان بودی.

فرار کن.به دنبالت نمی آیم.تنها در گوشه ای مینگرم

به بن بستی که در آن گیر افتاده ای.زمان درازی نخواهد

گذشت تا تو بفهمی که در قبال این همه تلاش شبانه روزی

چیزی نصیبت نخواهد شد.ببخشید عزیزم.نمیخواهم بحث

کنم درباره ی اشتباه بزرگی که مرتکب شده ای.من نمیتوانم

به تو هشدار بدهم.نمیتوانم چون به نظرت احترام میگذارم.

ببخشید که از فرط عشق زیاد برایت آرزو میکنم تا هر

چه زودتر بفهمی که این ره که میروی ..........

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ توسط امیلی نظرات () |

این پست رو دوباره به روز میکنم.به یاد بامداد که شب مرا به روز رساند.

من پی موج

به سر آغاز سکون می اندیشم

به ره در پیش

به ره رفته ی باز آمده باز

به تو میاندیشم

به تو ای موج زمان

به تومی اندیشم

من پی "تکبیر الا حرام علف "

سهراب را گم کردم سر سجاده ی باد!

کفش هایم را سمت دیوار جهالت

به درخت توبه آویزان کرده ام

به تو میاندیشم

به تو ای شعر مصور

به تو ای حس قشنگ

به تو ای پاک ترین شاعر قرن

به تو میاندیشم

سر کوچه باغ هایی که

گل آلوده ست آبش

و هزاران ماهی

جشن شب عید مرا نور باران میکنند

به تو میاندیشم

من پی تور و قلاب وسبد......

به تو میاندیشم

به تو ای ناب ترین شعر مصور

به تو ای بامداد

به تو میاندیشم....

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٦ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ توسط امیلی نظرات () |

کلاغ مرده ای را دیدم

خبر شومی ست

چه کسی این خبر را

بر بالای

درخت

جار خواهد زد.......

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۱ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط امیلی نظرات () |

تو گریه سر میدهی و آغاز میشوی در نگاه مضطرب باد که بیداد میکند در زمانه ی قحطی صدا!.و سکوت تبسم دنیاست که ورودت را خیر مقدم میگوید.ای انگیزاننده ی تمامی احساسات پاک زندگی١روز آغاز بودنت مبارکماچ

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٧ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط امیلی نظرات () |

....تو زنی مردانه ای‘سالاری و از مرد هم پیشی.

جامه ی جنست زن است‘اما

درد و غیرت در تو دارد ریشه ای دیرین.

کم مبین خود را ‘که از بسیار هم بیشی.

گوهر غیرت گرامی دار‘ای غمگین.

مرد‘یا سالار زن‘باید بدانی این‘

کاندرین روزان صد ره تیره تر از شب‘

اهل غیرت روزیش درد است.

خواه در هر جامه‘وز هر جنس ‘

درد قوت غالب مرد است......

 مهدی اخوان ثالث

روز جهانی زن مبارک

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٧ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط امیلی نظرات () |

نشسته بود و زانوهایش را بغل گرفته بود وبا چشمهای درشت مشکی اش به ساعت روی دیوار خیره شده بود.دستهایش را به داخل موهای جوگندمی اش فرو برد و فکر کرد از چه زمانی موهایی که به رنگ چشمانش بودند تغییر رنگ داده اند.به هیچ وجه غصه نمیخورد.گذر زمان را حس کرده بود.چه به ساعت نگاه میکرد چه موهای جو گندمی اش را شانه میزد.از وقتی دلش لرزیده بود و انتظار را تجربه میکرد سی سال گذشته بود.از مرور خاطرات لبخند تلخی روی صورت کشیده اش افتاد. ودندانهای سفید و یکدست مرتب اش یک حالت مصنوعی و غیر طبیعی به صورتش میداد.شاید لخندش هم مکانیکی بود اما دیگر برایش مهم نبود که دندانهایش را به خواست خودش کشیده اند و جای تک تک آنها دنداهای سفید براق پیج و مهره کرده بودند.چشم از ساعت برداشت ونگاهی به کنج دیوار انداخت.خودش را از زمین کند وبه طرف سه تاری که کنج دیوار گذاشته بود رفت.همیشه یک ربع استراحت اش را با خیره شدن به عقربه های ساعت که گاهی تند حرکت میکردند تا از تپش قلبش سبقت بگیرند وگاهی  اینقدر کند حرکت میکردند که آدم را به یاد ساعت برنارد می انداختند‘سپری میکرد.گلویش را صاف کرد وشروع کرد به خواندن"شد خزان گلشن آشنایی......"وصدای سه تارش‘خواب آینه ی قدی روی دیوار را آشفته کرد.آینه ای که هر وقت مقابل آن قرار میگرفت به جای دیدن صورت کشیده ولبخند مصنوعی  خودش‘به عکسی که در قلب آینه سالها جا گرفته بود خیره میشد.در قلب آینه لبخندش مصنوعی نبود و دست در گردن کسی داشت که تمام دلهره های جوانی اش را با او کشف کرده بود و میشناخت.حالا میخواست صدای محزون سه تار را به گوشش برساند.احساس میکرد درخلا پرواز میکند.مینواخت و به کارهای فردا میاندیشید.تصنیف مرغ سحر را اجرا خواهم کرد.انگار صدای افکارش به گوش آینه رسیده بود که قلبش به تپش افتاد و سنگینی عکس را تاب نیاورد.با صدای ریزش عکس بر خود لرزید.کارش را رها کرد وبه طرف آینه رفت عکس را از وری زمین برداشت وبرای اولین بار بعد از سی سال  به صورت خود در آینه خیره شد ولبخندش را دید که چه حزن انگیز بود.با خود تکرار کرد"مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازه تر کن" وباز به انی اندیشید که این تصنیف را فردا اجرا خواهد کرد.دوباره سه تار را در دست گرفت وآینه ای که حالا سبک تر شده بود نظاره گر اجرای با شور او بود.شب شده بود و او تمرینش را رها کرد تا چشمهای سیاه درشت اش که ملتمسانه خواب را جستجو میکردند پیروز باشند.نیازی نداشت تا ساعتش را کوک کند چون همواره سر ساعت مشخصی از خواب بیدار میشد.دوش میگرفت و جلو آینه موهایش را شانه میزد.به ساعت نگاه می انداخت لباسش را میپوشید و به باغچه سلام میکرد وتا چای آماده شود نان داغ را تکه تکه میکرد.به تنهایی صبحانه خوردن عادت داشت ام از سکوت صبح بیزار بود.پیچ رادیو را باز میکرد وبه صدای آشنای صبح بخیر گوش میسپرد ودر تنهایی که سکوتی نداشت با اشتهایی باور نکردنی صبحانه میخورد.خوابش که برد در عالم خواب دید که همه لباس های مشکی با شلوارهای سفید پوشیده اند و خانم ها شال های سفید را روی موهای خود انداخته اند ومردها هم شال سبزبه شانه انداخته اند.خودش هم یک دست سفید پوشیده ویک شال مشکی به دوشش انداخته بود وسه تارش را دید که او نیز یک دست مشکی شده بود واو به جای تصنیف شروع که از قبل مشخص شده بود تصنیف مرغ سحر را اجرا می کرد. وحاضران او را همراهی میکردند.مثل هر صبح ساعت شش از خواب بیدار شد.نمازش که تمام شد دیوان حافظ را باز کرد تا با خواجه ی شیراز از خواب دیشبش سخن بگوید.زیر لب زمزمه کرد"یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد  به وداعی دل غمدیده ی ما شاد نکرد" چند قطره اشک گوشه ی چشمان درشت سیاهش نشست و زیبایی چشمهایش را دوبرابر ساخت.با صدای آشنای صبح بخیر تنهایی اش را آغار کرد.امروز روبروی آینه نشسته بود ودر جای خالی عکس صورت خود را میدید و قطره های اشکی که ریز ریز می آمدند.و به خواب دیشبش فکر میکرد.صدای زنگ تلفن هم  او را از جایش بلند نکرد.پیغام گیر کارش را راحت کرده بود."سلام استاد الان داره بارون میاد وتا شروع مراسم هم ادمه دارهباید جای مراسم را تغییر داد..."یک دفعه از جا پرید وگوشی را برداشت وبا صدای محکم سلام داد وگفت به هیچ وجه با تغییر مکان موافق نیست.آخر به این میاندیشید که نباید مراسمی که ماه ها قبل برایش برنامه ریخته بود با بارش بارانی که او آن را بی موقع میدانست بهم بریزد.با خود عهد کرده بود که مراسم سالگرد عزیز ترین دوستش را که از دست داده بود.که او را از او گرفته بودند.عزیزترین دوستی که جانش را گرفته بودند بر سر مزار بی نام و نشانش برگزار کند.وا و میخواست یادش را اینگونه گرامی بدارد.و تاکید کرد حتی اگر کسی زیر باران به این مراسم نیاید باز هم مراسم را اجرا خواهد کرد.خداحافظی کرد وتماس قطع شد.لباس یک دست سفید پوشید سه تارش را برداشت با صدای برف پاک کن ماشین که مدام برای مردم دست تکان میداد تصنیف های مراسم را مرور کرد.به سر مزار که رسیدبا هماهنگی اعضای گروه سر پناهی درست کردند تا بتوانند خود را از گزند باران حفظ کنند.همه جا گل آلود بود وپیش بینی میکردند کسی زیر باران در مراسم شرکت نکند.برایش مهم نبود.این را به اعضای گروه گفت وتاکید کرد مراسم راس ساعت برگزار میشود.همان ساعتی  که چشمهای رفیق شان دیگر سحر را نمیدید.اعضای گروه هم پیمان شدند وقسم خوردند  که مراسم را اجرا خواهند کرد.مراسم آغاز شده بود و تعداد شرکت کنندگان به تعداد انگشتان دو دست هم نمیرسید.او هیچ توجهی به حضار نداشت و چشمانش را به قبر دوخته بود وسه تار را مینواخت.نوبت به اجرای تصنیف پایانی رسیده بود با شوری که به صدایش افزوده شد شروع کرد به خواندن"مرغ سحر ناله سر کن........"حضار که رفته رفته تعدادشان زیاد شده بود واو آنها را ندیده بودبا همراهی او زیر باران حضورشان را اعلام کردند.چشم از قبر برداشت حضار را دید با شالهای سبز و سفید.دلش لرزید و قلب آینه در سینه اش تپید

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٠ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط امیلی نظرات () |