من به ته خط میرسم وباز یک ندا از تو من را به سر خط میکشاند.سر خط زندگی.سر خط دلدادگی.به تمام مقدسات زندگی ام پناه میبرم.به ذهن حقیرم شاید هیچ بهانه ای برای شاد زیستن خطور نمیکند.تو بهانه اش باش.خسته شدم از خودم.خسته شدم از روزمرگی.هوای تازه دلم میخواهد وبارانی به ترنم هر چه خوبی است که از سرچشمه ی چشمان تو میبارد بر پیکرم.دلم را خاک میکنم در باغچه ی دستان و هزاران بنفشه میروید از دستان تو.متبرک کن این باغچه را و به فرداها بیندیش.به فردایی که وعده ی ملاقاتمان در گستاخی پیکرواره هایمان به تلاقی نگاه های خسته تن در نمیدهد.به فردایی که تو تمام چشم میشوی و من تمام گوش.چشم و گوش برای دیدن وشنیدن کافی است. آه،این واژه ی تکراری دلتنگی.آه از این فاصله ها.آه نمیکشم دیگر یاد گرفته ام که تنها دریچه ای برای دیدن کافی است و تنها واژه ی که باید بارها و بارها آن را شنید و تکرار کرد سلام است.تنها راهی که از غم رهایی یابی و به سرپناهی ابدی برسی همین واژه ی سلام است.به این دریچه سلام و به فرداها سلام. این یکی از همان مقدسات است که به آن پناه برده ام..سلام به تمام رهگذرانی که از کوچه های تنگ دلم عبور میکنند.سلام به مادرم.سلام به خواهرانم.سلام به برادرم وسلام به دوستانم.دلتنگی واژه ای است تنها همین وبس. من دلم را از افق دید تو برمیدارم و میبرمش به دیاری که سلام هایم همواره پاسخش لبخند است.از دنیا مترسکها ،از دنیای آدمکهای پوشالی به باغچه دستان تو پناه میبرم.به آغوش همیشه باز باد که پیکرم را نوازش میکند پناه میبرم وچه لذتی است وقتی که باد نسیم وار موهایم را تاب میدهد.وچه لذتی است وقتی که باد شال رهایم را با خود میبرد و من به دور از نگاههای گستاخ به افقی نگاه میکنم که تو چشمانت را در قاب پنچره به تماشای من نشانده ای.و من میروم و تو میروی و پنجره بسته میشود.تا سلامی دوباره.تا دلتنگی دوباره وتا نوشتنی دوباره...... ن و ش ت ن از توشاید مرابه قعرکشاند. چ ا ه تاریک مرا چشم به راه بود. س ق و ط م را باورم نکردم. پ ر پرواز تو را دزدیدم از ذهن مترسک. پ ر و ا ز درارتفاع پست آغاز شد..... نوشتن از سقوط با پرپرواز تو همان ارتفاع پست بود.چاه،دل تاریک تو بود.من از این سقوط وچاه به ارتفاع بیخبری پرواز کردم.رهایی هم عجب عالمی دارد. بیصدا رفتن من را چگونه تاب آوردی!!! دیگر هیچگاه هم به خواب من نمی آیی...... میخواهم کمی آسوده بخوابم در چاه.میدانی از ارتفاع میترسم.از آن اوجی که تو میروی و من تنها میمانم.بیا تا ابد در اوج بیخبری به پرواز ادامه دهیم. وقتی ستاره باران در سال قحطی نور آغاز شد هنوز سن من به آسمان قد نمیداد تا ستاره ای بچینم و در سبد اندیشه هایم جای دهم.من نمیدانستم که ستاره چیدنی نیست.چهارپایه ای قدر حماقتم زیر پاهای خسته از جستجو گذاشتم وستاره ها را درو کردم.خورشید آن بالا بر سرم فریاد کشید و من از تب سوختم .چهارپایه فرو ریخت وستاره ها پرواز کردند و من تنها شدم و تا هزارمین ستاره هم که شمردم خوابم نبرد.ستاره هایم را که از دست دادم وبعد از آن تب هنوز هم هذیان میگویم در شب سرد بی ستاره.سالها گذشت و من از حماقتهایم این بار کوهی ساختم که از خورشید هم عبور کند.از کوه بالا رفتم سرمست از اینکه ستاره چیدنی است. این بار فلک خورشید تازیانه اش سوزنده تر شد.کوه ذوب شد ومن در بیدار هذیان میگفتم.هنوز هم فکر میکنم ستاره چیدنی است.مثل سیب سرخی که تو چیدی و نصیب ما درد شد.نه این بار دلم ستاره میخواهد سیب سرخ ات را بردار وبرو.خورشید را اعدام کن.میبینی هنوز هم هذیان میگویم.نه خورشید را مهر ببخش و مهرش را برگدان رو پنجره ای باز که در آن چشمهایش را میبازد. وقتی که به واژه ی سکوت رای مثبت دادم.وقتی که از تمام سربرگهای اوراق زندگی ام نام خدا را حذف کردم.وقتی که عشق مرد.وقتی که من تمام شدم تنها یک انگیزه وتنها یک نام مرا به این زندگی سراسر آکنده از رنج امیدوار کرد. مادر.همان که ازروز آغازینم بود.همان واژه ی غریب و نامانوسی که تا به حال آن را یدک نکشیده ام.و هنوز هیچ کس مرا به این نام نخوانده است.سهم زن از زنانگی اش.سهم همسر از زندگی اش.مادر،دلم به حال تمامی مردگانی به این نام زار میزند.مادر، شکوه تمام لحظات زندگی ام را به تو میبخشم.نام زیبایت را بارها وبارها بر زبان جاری میسازم.ای تکیه گاه تمام گریه های بی دلیلم.ای فنا شده هستی ات در تک تک لحظات بی تابی ام.تو را دوست میدارم.زن را میستایم و تو را به نمازمی ایستم.زنانگی ات که شایسته ی تمام بوسه های لبریز از عشق است.تو را سپاس به خاطر نه ماه انتظار مقدسی که کشیدی. تو را سپاس به خاطر اینکه هستی.تو را دوست میدارم.و سکوتی که هنوز پابرجاست ومنی که هستم وتمام انگیزه هایی که تو میبخشی..... خانه از عشق تهی نتواند بود دل من تا ابد از تو خواهد خواند از تو ای حس لطیف دل من میگذرد از هیچ دل من میرسد به تپش ثانیه ها دل من میخواهد بشکند تنگ بلورش را ماهی مرده ی دل چه عذابی دارد دل من پوسیده ماهی مرده اش را باز تو مسیحا باش تو بهارش باش تو نگارش باش هر وقت تو اتاق تنگ خوابگاه میخوابم.دقیقا حس شب اول قبر بهم دست میده. مخصوصا وقتی میخوام که به قول خودمونی اس ام اس بازی کنم،عزا میگیرم از بس که هم اتاقی هام حساسن و این 1100 هم که واقعا تق وتق اش رو اعصاب راه میره.حالم از زندگی تو خوابگاه بهم میخوره.صبح هایی که هشت کلاس داری و باید ملاحظه کنی صدای مرتب کردن کیف ات کسی رو معذب نکه وای خدایا داره حالم بهم میخوره از زندگی تو قبر.دوست دارم داد بزنم.من این همه انرژی کجا تخلیه کنم.ظهر خواب.شب خواب.یعنی خوابگاه.خوابگاه فقط جایی است برای خوابیدن.تصمیم گرفتم که دیگه شبهای اس ام اس بازی نکنم.دیگه از تو قبر پیامکی از دیار باقی نفرستم.اعصابم بهم ریخته چل شدم.نتونستم هیچ کاری از پیش ببرم.وای خدای من...............
تنها دارایی ام را که به تو بخشیدم و تو آنرا باور نکردی.پرنده ی صلح من عاشق بود.عاشق ایثار تنش بر تو.میگریزی از من!ای نازنین قصدم آزار تو نبود.اشکهایم را نگه داشته ام در پناه شانه هایت .دلم به اندازه ی یک ابر هوایش بارانی است.در گرگ و میش تنم صدایم میلرزد.من شکستم بنگر.تو نمیدانی که چه سخت است تنهایی.تو نمیدانی چه سخت است تاب نگاه های گستاخ پنهانی.نازنینم تو نمیدانی که به چه اندازه دل من پر درد است تو نمیدانی که چه غمگین میشکنم.کف اقبال بلند دستانم یادت هست.آینه ی دلت خاطراتش چه مکدر مینگرد بر همه ی هستی من.نازنینم گر تو بگذری از این من خسته دل و رنجور با خودم خواهم گفت که چه فرجامی خواهد داشت آنکه دم ز عشق بسیار میزد.من دلم تنگ است و دلت قرار نیاز است گل من.میدانم.تو صبوری کن بر من.تو ببخشای بر من.نرم نرمک یادت رفت بخوانی بر من از "بامداد" .بوسه هایت گم شد در دفتر من.سهم من از عشق آیا واژه ای بیش نبود.دل من غرق نیاز است.تپش پنجره ها را میشناسد در شب تو بگو از من تو بخوان با من.بوسه هایت را دل من کم دارد.خنده هایت را میشناسد این باد که چه بی تاب من است.تو اگر میخواهی بگذر از ایثار.بگذر از عشق و برو.یادم آمد که چه گذشت بر من .دل من تنگ بلوری شد شاید که دراو ماهی به تقدس پیوست.به همان یاسینی که خواندم بر او.و دمم را پی در پی میسپردم در تنگ و چه خوش باور بودم من که ماهی تنگ بلور برقصد برمن. من دلم آینه اش تو را میجوید.نازنینم تو بخوان که چه گذشت برمن وبگو آیا باز به چه اندازه دلمان نزدیک است.من دلم تنگ است ..... از شبانه هایم،تا ابدیت نور ستارگان در شب.از عاشقانه هایم و از تمام دلنوشته هایم که پر از درد بود تا تو.تا من .... تنهایی،غربت، تویی که هستی وشانه هایت پناه میشود در خیال و هنگام دیدار اشکهایم را بدرقه خواهد کرد تا غم برود و چشمهایم نگاه تو را بنگرد. خسته ام.خسته وتو دلگیری از من.خسته از فاصله ها ودلگیر از بهانه های من.چقدر جای دستهایت خالیست........ خالی وتهی میشود دلم از غم وتو می آیی و مینشینی کنجش وبه من و غم می نگری. من هستم و خانه خواهد بود. دستهایت را کم دارم.صدایت را کم دارم.تو را کم دارم.... شانهایت را کم دارم.نگاهم را کم داری.دستهایت را میخواهم.دلم را میبخشم خنده ام را و هزاران واژه را به تو طعم تلخ دلتنگی،بیصدایی ومن سکوتم را فریاد میکنم.غم میرود ومن تهی میشوم از خنده..... خسته ام تو یاری ام کن.تو صدایم باش تو بهارم باش رفته بودم مغازه ی عروسک فروشی که کادو فروشی هم بود.عروسک خیلی دوست دارم.یک قسمت از مغازه کتاب هم گذاشته بودند.اسم کتابها راو که خوندم،فکر کردم کتابها هیچ ربطی به سن من ندارن.ولی اسم یک کتاب نظرم رو جلب کرد.من،زن بابا و دماغ بابام.کتاب هم متن داشت وهم تصویر،قرار شد برای مزاح هم که شده این کتاب رو بخرم و به دوستم که همراهم بود هدیه بدهم.کتاب رو نخریدم اون روز.یک روز به اتفاق یکی دیگه از دوستام رفتم همون مغازه وکتاب رو خریدم.قضیه مربوط به قبل عید میشد.بنا به دلایلی از تقدیم کتاب به دوستم پشیمون شدم.کتاب رو تو قفسه ی کتابهام گذاشتم.وقتی تعطیلات تموم شد و اومدم خوابگاه کتاب هنوز تو قفسه داشت خاک میخورد.تا اینکه دو روز پیش رفتم سراغش و چون حجمش کم بود از اول تا آخرش رو در عرض کمتر از یک ساعت خوندم. کتاب فوق العاده ای بود.حالا معرفی این کتاب جالب که ارزش خودن داره و باید حتما بارها و بارها بخونمش یالا همین حالا ببرش یه جایی گم و گورش کن! زن بابا دست بردار نیست.بازم نقشه کشیده برام.بابا به زور بلندم میکند و با خودش میبرد.توی راه یواشکی آرزوهام را در می آورم یکی یکی میریزم روی زمین.از کنار چند بچه که روی کارتون خوابیده اند، رد میشویم.بابا لحظه ای می ایستد ونگاهشان میکند.دو دل است.یکی از بچه ها چشم هایش را باز میکند ومیگوید: "بفرما هتل کارتون" پیش تر آثار محمد رضا شمس روایتی است از افسانه ها وقصه های شفاهی. اما او در من؛زن بابا ودماغ بابام دیروز را به امروز وافسانه های قدیم را به داستانهای نو پیوند میزند.این بار جستجوی خلاقانه او،داستانی متفاوت می آفریند. در وبلاگ یکی از دوستان داستانی رو دنبال میکنم به اسم حنا دختری در پارلمان.خیلی این داستان رو دوست دارم.دبرای همین از زبان حنا قصه نوشتم دوست عزیز اگه کارم ناراحتت میکنه بگو تا این پست رو حذف کنم ودیگه قصه ها رو پست نکنم قسمت اول من که گیج و گنگ و مبهوت از اینکه آلفرد را با سرعت نور دور زده بودم خود را در لباس ملکه ای دیدم که رو به سوی قصر آرزوهایش در حرکت است. تاج گل مرا آلفرد از باغ دائی جان ناپلئون برایم هدیه آورده بود.نمیدانم آن زمان هنوز عمو جان از سفر سانفرانسیسکو نیامده بود یا تازه داشت مشرف میشد که برای عروسی من نیومده بود. نمیدونم متن این ترانه ی مستهجن رو این سوار بر اسب سفید منظورم شوهرمه از کدوم دکان عطاری خریده بود.با صدای ضرب موسیقی اسم خودم رو از زبونش شنیدم که میخوند"هستی بلا حنا،حنا میخرم برات طلا،طلا" من که کمرم دچار چرخشی غیر ارادی شده بود به این فکر میکردم چطور این طلا ها رو به پول تبدیل کنم برای تبلیغات در پارلمان... از بس که نوشتم از غم،داره باورم میشه که خنده را روی لبها میدوزند تا فراموش شود سفیدی دندان آدم برفی!میخواهم بی دلیل بخندم.بی دلیل مهربان شوم و بی دلیل دوست داشته باشم آدمهای برفی را که خنده شان را خودم دوختم با دکمه های پالتوی پوست که شاید گرمایش را به عمق لبانش هدیه دهد. اما خنده اش آب شد ومن نمیخواستم که قاتل خنده اش باشم.لبهای بهار که بر لبانش بوسه زد نمیدانم زچه رو محو شد از ذهن خانه.چقدر دلم هوای برف کرده است.چقدر دلم آدم برفی میخواهد.از مترسک باغ که قاتل کلاغ است بیزارم.دلم برای آن کلاغی که هدف سنگ تو شد میسوزد.قاتل برادر کش زچه رو کلاغ را شوم میدانی مگر کلاغ نبود که به تو آموخت چگونه این ننگ بزرگ را مدفون سازی زیر خاک.نمیدانم چه فرقی است بین اینکه قابیل باشیم یا هابیل.کلاغ خبر شوم را آورده است.از این مترسک که جای آدم برفی خندان مرا گرفته بیزارم.طرحی تازه میخواهم برای خنداندن تو. آدمک جان تو چه میدانی که خنده های مصنوعی ات را نمیدهم به هزارن غم وحشی! یادم باشد زچه رو خواهم خندید از پس این همه درد.آدمک جان به تو خواهم بخشید نام کوچک خویش را.برف را و هزاران خنده از جنس بلور.گریه ام تلخ اما آدمک جان تو بخند. قرن گذشته با دو رویداد تاریخی مهم سقوط باستیل وسقوط دیوار برلین بیانگر عصری است که به عصر دموکراتیک به شمار میرود.انقلاب آمریکا،که میتوان آن را نخستین شورش ضد استعماری دانست.ظهور دموکراسی و ارزش های همراه با آن را نوید میداد.یعنی ارزشهای آزادی،برابری،برادری. حال دموکراسی ومسایل پیش روی آن چیست؟ در مقاله پیش رو که به صورت زنجیر وار خواهد آمد این پرسش از منظر علم جامعه شناسی تحلیل میکنیم. ١لف:دیدگاه وبر به اعتقاد وبر دموکراسی به نظامی سیاسی گفته میشود که در آن مردم، مشارکت کننده در نظام حکومتی به شمار می آیند و نه افراد منفعل.و مشارکت کننده را به معنای شهروند بودن میداند.و در دیدگاه وبر،شهروند بودن به معنای توانایی مشارکت در تصمیم گیری وتنظیم سیاست ها و نیز شرکت داشتن در انتخاب رهبران میباشد. دموکراسی در نهادهای بسیار کوچک تر دولت-شهرهای یونان ریشه دارد که در آن ها مشارکت فعال همه شهروندان امکان پذیر بود(با وجود این،باید یادآوری کرد که اکثر ساکنان این دولت شهرها،از جمله زنان وبردگان،از حقوق شهروندی محروم بودند)،در سطح محلی،دموکراسی مستقیم، امکان پذیر است اما به نظر وبر،این حالت در دولت های بزرگ ملی،که ویژه ی جهان معاصرند،دموکراسی امکان پذیر نیست.در چنین زمینه ای،تنها شکل عملی دموکراسی،دموکراسی نمایندگی است که در آن شهروندان،قدرت تصمیم گیری در خور توجهی به مقامات رسمی انتخاباتی میدهند.و موفقیت یا شکست دموکراسی در هر کشور تا اندازه ی زیادی با توانایی رهبران سیاسی آن کشور تعیین میگردد. وبر با به کار بردن واژه ی "هرشافت"در جامعه شناسی سیاسی خود بین قدرت و اقتدار(به معنای سلطه) تفاوت قائل میشود.قدرت یعنی توانایی رسیدن به هدف با وجود مقاومت و اقتدار به وضعیتی اشاره میکند که در آن افراد از نظر عموم مردم دارندگان به حق یا مشروع قدرت پنداشته میشوند. به اعتقاد وبر بورکراسی های نیرومند جزء ذاتی دموکراسی های مدرن هستند.وبرای به حداقل رساندن پی آمدهای منفی سلطه بروکراتیک باید رهبرانی فره مند از میان احزاب سیاسی توسط شهروندان انتخاب شوند که بورکراتها را کنترل کنند.و به اعتقاد وبر،این رهبران برای جلوگیری از تسلط عوام فریبان ضد دموکراتیک باید هم در احزاب سیاسی و هم در چارچوب نظام پارلمانی عمل کنند.هم احزاب و هم مجالس قانون گذاری تا آنجا اهمیت دارند که زمینه ی آموزش رهبران آینده را فراهم کنند و همچنین نگذارند رهبران فره مند از دموکراسی عدول کنند. ب:هابر مارس هابر مارس دموکراسی را شیوه ای خواص میداند که در آن شهروندان از طریق گفت و گوی آزاد،تصمیمات جمعی و عقلانی اتخاذ میکنند.و فضایی که دموکراسی در آن پرورش میابد را فضای عمومی میداند.و به اعتقاد وی از پیش شرط های نظام دموکراتیک،وجود حوزه ی عمومی مستقل است.که تحت سلطه یا کنترل کنش گران قدرتمند اقتصادی یا مقامات دولتی نیست و حوزه ی عمومی نیازمند انجمن های داوطلبانه و مستقل شهروندان و دستگاهی نهادینه است که اجازه ی انتشار بدون محدودیت اطلاعات و اندیشه ها را بدهد.مارس نابرابری زیاد اجتماعی را برای دموکراسی زیان آور میداند. مارس دولت امروزین رفاه را که از اتحاد نخبه گان اقتصادی با رهبران سیاسی به وجود آمده و اقتصاد و حکومت را یکپارچه کرده نشانه ی تهدید آشکار حوزه عمومی میداند.به اعتقاد وی تمرکز قدرت رسانه ها، در دست نخبه گان سیاسی و اقتصادی، برای این منظور است که صداهای مخالف را خفه و از عرصه بیرون کنند.رسانه میکوشد تا با نفوذ در جنبه های زندگی هر روزه، این جنبه ها را شکل دهد و کنترل کند و نفوذ خود را به روابط خانوادگی، دوستی ها و زندگی اجتماعی گسترش دهد.واین عقلانیت ابزاری میکوشد تا جانشین ارتباطی شود.و تناقض عقلانیت ابزاری و ارتباطی ثبات نظام اجتماعی را تهدید میکند. مارس به طور کلی چهار فرآیند بحران زا را برای دموکراسی دسته بندی میکند بحران اقتصادی،بحران عقلانیت،بحران مشروعیت،بحران انگیزش زمانیکه مردم از مشارکت فعال در تصمیم گیری سیاسی نومید شده اند به گونه ای فزاینده از مشروعیت دادن به خرده نظام سیاسی خود داری میکنند و با بحران مشروعیت مواجه میشویم به حرفم گوش کن،به حرف، یک انسان که قلبش را پیوند زده با ذهن باغ و هزاران گل میروید در خاطرات تلخ وشیرنش.من میگویم تقدیر همان شایعه ی تند زمان را به سخره خواهم گرفت.گوش کن که صدای این دل من،چه رسا و چه بلند است.حرفهای در گوشی،وای از این واژه ی رمز آلود گناه.حرفهایم عریانی ذهن من است حک شده بر این قاب سیاه.تلخ اما واژه هایش،میستزید با دل شب.حرفهایم همه رها در ذهن تب آلوده ی باغ!گوش بسپار به صدای باد!گوشها شاید همه کر باشند لیک،میدانم که تو به رمزی این اشارت میستانی از باد.بگذر از خاموشی.نه نگاهی کن در باغ،نه سلامی ده بر باد،بگذر از باغ وبرو برو به دیاری که در آن دستهایم را به تو بخشیدم و باز میدانم به سلامت باز خواهی گشت به باغ.دل من قدر غمهای تو بزرگ است.دل من شیشه ای از ناز نگاهت را هفت سال به تخمر میبازد.دل من غرق نیاز است.جامی از آن قدحت ببخشای بر من که دلم ناب ترین قصه ی قرن را ساز کند. شاید باید سکوت میکردم.سکوت کردن خیلی خوبه.من دوست ندارم هیچ وقت دروغ بگم همینطور که دوست ندارم دروغ بشنوم!وقتی نمیخواهی حقیقت را بگویی سکوت کن.این رو همیشه به خودم میگم تا تمیرنش کنم.وقتی سکوت میکنم راحت تر با خودم کنار میام.راحت تر میتونم بخندم.واین خنده شیرینه نه تلخ وقتی که مجبور میشی دروغ بگی وبا لبخند قضیه رو روپوشونی کنی "کاش"،یادم باشد این لغت را از خاطرم دور کنم.تو نیستی ولی کاش بودی. این دروغه.کاش دروغه.اگر جسمت نیست.اگر دستهایت از من فاصله دارد اما دلت به من نزدیک است.پس تو هستی حتی اگر نیستی.ومن نمیخواهم دروغ بگویم.پس سکوت میکنم در غیاب تو و به این سکوت میاندیشم به این واژه ی دروغین"کاش".تو را جستجو نمیکنم.چون میپندارم من گم شده ام و تو باید مرا بیابی از میان هزاران واژه واز میان این همه خاموشی و سکوت.به حرف دلم گوش کن.مگر قلبم را به تو نداده ام پس چرا این همه از من دلگیری.چرا به سکوتم پشت میکنی.چرا مرا باور نداری.آه دل بیچاره ی من کاش سکوت میکردی ولب نمیگشودی تا راز تو هیچ گاه باعث عصیان نگاه بی تابش نمیشد.در چشمان تو من خواب را جستجو میکنم در شبانه هایی که تو تصویر ساز میشوی و ذهن خنگ شاگرد، عاجز از درک این معما.دلم میخواهد خودم باشم.دلم میخواهد سکوتم را از پشت مردمکان چشم تو بدزدم اما نگاه دزدی نمیدانم.از این گفتگوی دزدکی خشمگین میشوم.دلم دزدی نمیداند.دل گستاخ من از این همه ریا به درد آمده.نگاهت را خیره میخواهم که بدوزیشان به چشمانم و بگویی رهایی نزدیک است.بازی نگاه تو سرآغاز زوال این نیرنگ است.بیا گفتگو آغاز کنیم.بیا به خواب برویم.بیا تا در خواب ببینیم که جهان سراسر عشق و نور است.تب خزان معنا ندارد.هزیان نگو. در خواب ببینیم من هستم و تو هستی ویک کلبه ی پر صفا.با یک میزتحریر بزرگ.و ببینیم که نور چراغ روشن است هنوز ومیجنبد قلم در دستانمان.من مینوسم" تو "و تو میخوانی" عشق".من مینویسم "خدا" تو میخوانی "انسان".من مینویسم سلام تو میگویی سلام.وقصه آغاز میشود.کلبه ی ما بزرگ است به اندازه ی ذهن بهار.زچه رو میخواهی مرا از این خواب بیدار کنی.تو هستی و خدا هست و سلام.عشق هست و انسان هست وباز هم سلام.
ده .بیست. سه.پونزده.هزار وشصت وشونزده.حالا که رسید به صد تا ما میزنیم سیصد تا...... پست های بلاگم رسید به صدتا ولی برام زدند سیصد تا1 ولی اشکال نداره بازهم می اندیشم.باز هم مینویسم.وباز هم هستم..... صدتا شدی پنجره ام و من هم به دو دلیل قابت رو عوض کردم.اول به خاطر پیشنهاد عزیزترینم.و دوم هم به مناسبت رسیدن دنیایت به یک قرن مصادف صد تا پست پای نوشت 1.منظورم حکم کمیته انضباطی ام بود دوستان نظری ندید که بیشتر افسرده بشم لطفا. میخوام یک مدت برم تو غار تنهایی.وقتی در عصر حجر زندگی میکنم.وقتی که به خاطر پوچ تنها به خاطر اینکه دارم یک طور دیگه فکر میکنم حق تحصیل در دانشگاه رو از من میگیرن باید برم تو غار تنهایی ام که تنها سرپناهش سقف سکوت وتنها حسی که میشه تجربه اش کرد دلتنگیه آره حکم تجدید نظرم هم این بود"به اطلاع میرساند اعتراض شما نسبت به حکم اولیه شماره...........مورخه88.12.3در جلسه ی شورای انضباطی تجدید نظر مورخه88.12.16مورد بررسی قرار گرفت و حکم محرومیت از تحصیل بمدت یک نیمسال در 891با احتساب سنوات عینا تایید شد. *لازم به ذکر است در نیمسال فوق الاشاره حق ورود به دانشگاه را نداشته و در صورت تخلف مورد پیگرد قانونی قرار خواهید گرفت. رئیس شورای انضباطی بدوی دانشجویان" به همین سادگی یک ترم تعلیق خوردم! من صداقت لب های تو را هنگامی که به آوا،مرا میخوانی سجده میبرم.ومهر لبهای تو که به خاموشی فرمانش داد های میشکند. و چه زیبا لبخند تو متولد میشود.یادت هست دستهایم را به تو بخشیدم آن شب،کو پرنده که به صدایش خانه ی دلمان شاد شود.چه قشنگ است این حس لطیف.تو مکرر،مکرر میخواهی بشنوی این سخن از لبهایم که"تو را دوست میدارم به چه اندازه تو بگو"وسعتش قدر خوبی های تو بلند است.بلند،مثل شب که بلند است و من و تو بیدار.به صدای دل خود گوش بده که به چه اندازه بلند است تپش اش.من به آن اندازه تو را دوست میدارم.پرده ی شب به کناری زده ای ،تو چه مبارک قدم بر میداری در این قاب سیاه.خاطرم هست که شب را ز چه رو خواهم دزدید از این قاب سیاه.تپش قلبت را میشنوم آنگاه که تو می آیی وچه مبارک تو قدم برمیداری.
من وتو یکی دهان ایم که با همه آوازش به زیباتر سرودی خواناست. من وتو یکی دیده گان ایم که دنیا را هر دم در منظر خویش تازه تر میسازد. نفرتی از هر آنچه بازمان دارد از هر آنچه محصورمان کند از هر آنچه واداردمان که به دنبال بنگریم،- دستی که خطی گستاخ به باطل میکشد. من و تو یکی شوریم از هر شعله یی برتر، که هیچ گاه شکست را بر ما چیرگی نیست چرا که از عشق رویینه تن ایم. و پرستویی که در سر پناه ما آشیان کرده است با آمد شدنی شتابناک خانه را از خدایی گم شده لب ریز میکند. احمد شاملو دوباره سفر،دوباره غربت،دورباره تنهایی. غربت دلگیر و شهر پر از خاطرات تلخ وشیرین.من نمیخواهم گریه کنم. نمیخواهم بخندم.میخواهم به تمامی گذشته ی پر حسرت پشت کنم. دستهایی که دیگر از آن من نیست.خنده هایی که بودنم را زنجیر میکرد در آغوشت.کجایی دل غمگین من!! خسته ام.فریادهایم بی جواب مانده است. نه پای ماندم است ونه نای رفتن دارم. بگذار قصه ام را از انتها به ابتدا بازگو کنم .پایین اومدیم هیچ بود بالا رفتیم اوج بود. -پر پرواز داشتیم و ارتفاع پست بود- غصه از قصه نبود.قصه از درد و غصه بود.شاد بودیم دروغ بود.پر پرواز اما راست بود.دل ز غصه آزاد بود.قصه ی ما دورغ بود.یکی نبود و هیچ بود.ارتفاع به راستی پست بود.پر پرواز نبود وکه باور میکرد که خیال ما نقش بر آب بود.آری عشق بود و درد بود من بود و و ما بود و راه سفر دراز بود. بالاخره هم،یکی نبود و بود شد ویکی بود ونیست شد. فقط خواستم بگم که تمام انرژی ام رو از دست دادم ونمیدونم چرا!!! برای بعضی افراد،تفکر مارکس به طور اجتناب ناپذیری موجب دهشت رژیم های توتالیتر1 قرن بیستم از جمله حکومت وحشت استالین در اتحاد شوروی،حکومت مائو در چین،و پل پت در کامبوج شده است.برای دیگران، مارکس اندیشمندی انسان گراست که متعهد به نبرد با بهره کشی اقتصادی و ارتقای ارزش های دموکراسی ،برابری است،متفکری که اندیشه هایش کمکی گران بها به ایجاد دولت رفاه در دموکراسی های غربی کرده است. مارکس در اروپا با دوست وهمکار آینده اش ،فردریش انگلس آشنا شد. انگلس که فرزند کارخانه داری ثروتمند و مدتی مدیر کارخانه پدرش در منچستر بود در روی کرد مارکس به سوسیالیسم-یا کمونیسم-نقشی اساسی داشت.حملات تند مارکس به دیگران ،دشمنان بسیاری برایش پدید آورد،اما انگلس تا پایان عمر مارکس،دوست هم فکر-و حامی مالی-او باقی ماند.در سال پیش از خیزش های انقلابی نافرجام1848،مارکس و انگلس پیش بینی مشهور خود درباره ی روند تحولات اقتصادی و دعوت به خیزش مسلحانه ،با عنوان مانیفست2 کمونیست را مشترکا نوشتند. در سال 1864،مارکس نقش اساسی در بنیاد گذاری جنبش طبقه ی کارگر، موسوم به "انترناسیونال3 اول"بر عهده گرفت. اهداف مارکس دوگانه بود.نخست او میکوشید تبیینی علمی ونه اخلاقی یا فلسفی از پویایی نظام سرمایه داری به دست بدهد.و دوم آنکه مارکس بر آن بود آن چه را که نظریه ای انقلابی می دانست بیان کند،به دیگر سخن، نظریه ای که به دگرگونی بنیادی جامعه کمک میکرد. مارکس پرورده ی دوره ی روشن گری بود و دعوت آن را برای گزینش عقل به جای ایمان و علم به جای دین پذیرفته بود.او معتقد بود که روابط اجتماعی را عقل هدایت کند نه نیروی کور سنت.مارکس به هیچ روی خیال خام بازگشت به گذشته را در سر نمی پروراند،بلکه به آینده مینگریست. بنابراین سرمایه داری ضروری است،اما پس از توسعه ی کامل باید جای خود را به شکل جدیدی از جامعه ی صنعتی بدهد که او آنرا "سوسیالیسم" یا "کمونیسم"می نامید. مارکس معتقد بود که اگر بنا باشد جامعه ی صنعتی جامعه ای غیر استثماری شود،باید اساسا به نظام اقتصادی دیگری تبدیل گردد که وی به آن با عنوان سوسیالیسم یا کمونیسم اشاره میکرد.مارکس کاملا روشن نکرد که این نظام اقتصادی چگونه خواهد بود.اما تفاوت اساسی بین این نظام اقتصادی و نظام سرمایه داری این است که این نظام جامعه ای بی طبقه پدید خواهد آورد. بنابراین پیش شرط های لازم برای سوسیالیسم رشد کامل سرمایه داری و آگاهی پرولتاریا4 از وضع موجود است پای نوشت: 1.رژیم های خودکامه،استبدادی.دیکتاتوری 2.نشان دادن،شناساندن 3.فراملی،بین المللی 4.طبقه ی کارگر گفتم بیام کمی شاعرانه پیامک بزنم ببینم چه اتفاقی میافته.نوشتم:"به چه می اندیشی،در این ظلمت من نور را به درگاه گیاه آورده ام،کجایی آفتابگردان"جواب داد:" به این می اندیشم که چه شد که سقفی از غم سرم ساختند،نه نور را میبینم و نه خورشید...شاید تا بپژمرم و سر به زیر اندازم تا خویشتن خویش را بیابم..."نوشتم:"غم زیباست،نشان از خنده ای دارد که به زودی متولد خواهد شد،مهربانم نور درون توست اگر عینک سیاهت را برداری شکوفه ات جوانه خواهد زد"نوشت:"شعله ی این آتش را کس نخواهد دیددگر..مگر باز به دستاش برافروخته شوم،در جهانی دیگر...".نوشتم:"آتش زیر خاکسترشعله اش ناپیداست ،گم است و جرقه ایی جستجو میکند،باد هم مرگ خاکستر نیست اگر شعله اش زبانه کشد."بعد هم اعتبار شارژش تموم شد. مشاعره تمام شد به همین سادگی. به چه میاندیشی در این ظلمت من نور را به درگاه گیاه آورده ام کجایی آفتابگردان غم زیباست! نشان از خنده ای دارد که به زودی متولد خواهد شد مهربانم! نور درون توست اگر عینک سیاهت را برداری شکوفه ات جوانه خواهد زد!! آتش زیر خاکستر، شعله اش ناپیداست گم است وجرقه یی جستجو میکند باد هم مرگ خاکستر نیست اگر شعله اش زبانه کشد.
دشت این سوی زمستان به غربت خویش خو کرده است.با چشمان تو دیده است بهارهایی را که نیامده از راه به بن بست رسیده اند.ببخشید اگر دشت پر از وحشت میشود زمانیکه اعلام میکنی بهار در راه است.ببخشید که غم در این زمانه جاودانه پاداشی است در جواب این همه اعتمادو مهربانی. ببخش که غربت پایانی ندارد.نه،دلم این بار به اندازه ی غربت دشت خاکستری نیست.دلم آبی است وشب پایدار خواهد ماند در پس نگاه های پر از خواب بهار.زنگ بیدار باش بهار خواهم بود.غربت این دشت را با لاله پر خواهم کرد.بنگر به چه سان تو را فریاد میکنم.بنگر با چه شوقی دستانم حجاب را از چشمهای بهار میگیرد تا به این دشت سلام گوید.عمق خواهش تنم را به داغی خورشید پیوند میزنم ودر خاک این دشت و در تو ریشه میکنم. ریشه ام در خاک توست.تنم را با چهار فصل این دشت غریب آشنا کن.ریشه در آب چشمان بهار میدوانم و شبنم سحرگاهی بهار را به این دشت خواهد آورد.اگر از جنمی دیگری،حرفهایت را معنا کن.اگر گناه من عشق است به جزایش دلم را به صلیب دستانت بکش اما هرگز من گناه کار از عشق توبه نخواهم کرد.غربت این دشت پایانی ندارد.دلم برای غربتش میسوزد.بنگر که دشت از لاله ها تهی است.نمیخواهی با دستانت این غربت را پایان بخشی. با آغوشت که میگشایی به سویم ریشه هایم را به درون خود هدایت کن.من به ساحل دستان تو ایمان دارم.من خون خود را قطره قطره به عمق خاک هدیه خواهم کرد.من تو را نفس میشکم.من تو را میبویم وتو را در تک تک این عاشقانه ها فریاد میکنم.تو را میجویم.حتی اگر غربت دلم این سکوت را عمق میبخشد.دلم نه بهار میخواهد و نه زمستان.سلول های خاکستری مغزم همه مرده اند.و در این دشت همیشه شب حکم فرمایی میکند.من اما نمیخوابم.من خود را زنجیر نمیکنم.من آرامش شب را به چشمان بهار میبخشایم.بگذار تا ابد این دشت با غربت تو تا بهار شکفتن لاله ها را انتظار بکشد.من رخت برمیبندم و ریشه هایم با تو پیوندی دیرینه دارد.به قدمت آدمی که اول بار عاشق شد.به قدمت خدا و به قدمت خودم و به قدمت نگاه های آشنایت.سکوتت را بشکن و صدایم کن.من کنار تو تا ابد خواهم ماند.تنها صدایم کن حتی اگر صدایت انعکاس فریادهای من است خیالی نیست.توهم زیبایی ست صدایت. ریشه هایم را به من برگدان.با تو هستم !آزادی ام را فریاد بزن.رهایی ما در ریشه هایی است که در چشمانمان میروید.در عمق نگاه توست.ای دشت غریب ریشه هایم را به من برگدان.بهار آمده است و دلم تاب اشکهایش را ندارد.لاله ام را به من بازگردان. امیلی خیلی ناراحت وخسته شده. دوستان ببخشید اگه این امیلی همش از عشق مینویسه.میدونید اعتقاد داره که انسانیت جز با عشق ورزی معنا پیدا نمیکنه.امیلی دلش پر درده ولی سکوت کرده تا بتونه بهتر فکر کنه وشاید بهتر زندگی کنه.سکوت براش مقدسه.یک زمان فکر میکرد به ته این دنیا رسیده ولی بعد فهمید که چقدر فکرش احمقانه و شاید هم بچه گانه است.امیلی دلش برای یار دبستانی اش که هنوز یک سال بیشتر از حبسش مونده تنگ شده.دلش به درد اومده از حرفهایی که تو بلاگ نجوای آزادی خونده.ک.ر اصلا مهم نیست که نمیدونی چرا از یار دبستانی مون کم حرف میزنیم.کی بود که نوشته هاش رو تابستون تایپ کرد وبرات پست کرد.کی بود که سرمقاله ی نشریه اش یادی از تو و اون یار در بند بود وبه خاطرش نشریه رو معلق کردند.آره بلد نیستم مثل تو اینقدر احساساتم را به یاران دبستانی ام جار بزنم.آره رفیق یادت هست اون انتخابات کذایی رو.یادت که نرفته اون تک نویسی ها رو.بذار بگم که همه ی ما از حکم م.ص شوکه شدیم.و بذار سکوت کنم و نگم از اوضاع واحوال اون روزها.نذاربگم..... میدونم خیلی بهت سخت گذشته.میدونم یک پات همش تو بازداشتگاهه.ولی بذار سکوت کنم وهیچی نگم....... خسته شدم اما هستم هنوز.تموم نشدم.این راهی رو که شروع کردم نیمه رها نمیکنم.ک.ر ببخش اگه اینقدر ازت فاصله گرفتم .خودت اینطور خواستی. دلم خیلی گرفته ولی میخوام سکوت کنم....... سکوت من نشان از کم کاری من نیست.............. آره یک زمان امیلی فکر میکرد به ته دنیا رسیده ولی فهمید که نه خیلی اشتباه میکرده.امیلی شروع کرد به ساختن دنیای جدیدش.به راههای تازه فکر کرد.دنیاش رو ساخت در شهریور ماه سال 1388.اینجا دنیای منه اگه نوشته هام خام و بچه گانه است اشکال نداره هنوز اول راهه نه اینکه به ته دنیا رسیده باشه.تجربه های تلخ وشیرین همه و همه تو این دنیا ثبت شدند. امیلی میخواد رشد کنه ودنیاش رو آباد کنه.وبه این رسیده که هر کس باید دنیا خودش رو بسازه و آباد کنه.غصه وناراحتی هم جزئی از این دنیا ست. دنیای بچه گانه ی امیلی.آره "به سراغ من اگر می آیید".چه نرم و آهسته وچه تند وبرق آسا قدم بر چشمهای صاحبخانه میگذارید.اینجا حکومت آزادی است حکومت رهایی از من و ما.رهایی از هزاران شرم شرقی.امیلی دختری است که دنیایش به دور از خط کشی های جنسیتی است.عشق را مرز بندی نمیکند. همه برابرند وخود آزاد است تا فریاد بزند به دور از هزارن هیاهوی این دنیای توهم زا و پر نیرنگ.زندگی ،خود شعری ست.زندگی زیستن با تمام حرفهای عاشقانه است.هرکسی که بخل میورزد تنها زندگی را به کام خود زهر کرده.امیلی !،دنیا هیچگاه به آخر نمیرسد.امیلی همیشه دلش میخواست که همفکرهاش رو جستجو کنه.در عصر ارتباطات کذایی در عصر هوس های پوشالی دلم میخواهد دنیایم را از عشق بسازم.انسان افسانه نیست.سلام مقدس است.دوستان ببخشید که همش سخن از احساسات است و بس.ببخشید که هنوز حجم دانسته هایم اندک است و نصیحت کردن نمیدانم!به دنیای نوپای امیلی خوش آمدید.چراغ به همراه خود بیاورید هنوز شب است و ظلمت فراگیر.دوستان در آبادی دنیای امیلی به او کمک کنید.اینجا آخر دنیا نیست.... میرسم به تو ای حس مقدس باز خواهم خندید وگریه که همزاد لبخند است نظاره خواهد کرد شادی بی حسابم را. به سان کودکی هستم که میخواهد با تو بازی آغاز کند بازی را شروع میکنم حتی اگر بدانم از قبل تو برنده ای بازی امروز ما میدانی چیست! تو چشم میگذاری و من مخفی میشوم میروم وتو مرا نمیابی. من میخندم از این پیرزوی وتو گریه سر میدهی.... طاغت نمی آورم گریه هایت را وتو تا ده میشماری ومن تسلیم میشوم تو پیروز میشوی ........ من چشم میگذارم وتو میروی...... حتی اگر تا صد هم بشمارم تو را از خواب بیدار نمیکنم تا تو باز برنده باشی بازی هر روز من وتو اما این بار برنده ای ندارد. تو رفته ای و من رفته ام و دیوار به حال من و تو فرو میزد در زیر آوارش تو نشسته ای و گریه سرمی دهی تا شاید من تسلیم شوم من تسلیم نگاهت نمیشوم دیگر دیوار تنها پیوند گاه من وتو فروریخته میخندم از پیروزی خود میخواهم بازی دیگری با تو آغاز کنم میدانی بزرگ شده ام به اندازه ی تمام گریه های بی دلیلت........ کودک درونم را از خواب بیدار میکنم که باز مثل همیشه برنده باشد کودک میمانم و دیوار را میسازم با همان دستهایی که بزرگ است به اندازه ی تنهایی ام.بازی امروز ساختن دیوار است.پیوندگاه من و تو!!می آیی دوباره وچقدر دلم میخواهد که یک روز بزرگ شوی یک روز ومن میروم وتو پشت دیوار خسته از جستجو به خواب میروی و من تا صد بیشتر بلد نیستم بشمارم.صد سال به اندازه ی یک قرن دروغ و بازی.صد سال به انداز ه ی یک قرن سکوت وشاید صد سال به اندازه ی یک قرن خنده و ..... دارم به یک مفهوم گنگ در ذهنم فکر میکنم.یک حس مبهم ولی آشنا.سکوت میکنم چون گوش شنوایی نیست.تبدیل شدم به یک علامت سوال بزرگ که جوابی برای خودم ندارم! اما در این پنجره میتوان فریاد زد.میتوان نفس کشید من از انسان بودم خود شرمسارم زمانیکه برای اشکها و آه ها جوابی ندارم زمانیکه حرمت انسانیت میشکند.من تنها به این می اندیشم چرا جواب من این بود.چقدر از ذهن فراموش کار رفیقان شرمسارم.نکند ندانسته من نیز به این نسیان دچار شده باشم.از ذهن تب دار ومریض دوستان دلم به درد آمده. چگونه میشود رها بود رها وآزاد.کسی هست و کسی بوده که درد مشترک را فریاد زده باشد.درد انسانیت در عصر دروغ وریا.خسته شد دلم از بس زار زد و گریست بر این همه درد.سکوت میکنم باز.سکوت من آبی است. سکوت من از جنس دیگریست.حرفهای تو را نمیفهمد.این سکوت گنگ است. نمیخواهد فریاد شود.نمیخواهد عریان شود.از این همه نادانی خود به درد آمده ام.تغییر،این تنها کلمه ایست که به ذهنم خطورمیکند.من نمیدانم آیا کسی هست که دانایی ام را افزایش دهد.من گنگ و مبهم به دنبال خودم میگردم.به دنبال انسانیت ام.به دنبال مهربانی و صداقت.به دنبال پشتکار وتلاش.به دنبال فرزانگی و به دنبال صلح.دلم آرامش میخواهد.در ذهن گستاخ من هیچ خط قرمزی نیست.من به تو میاندیشم.من به خودم میاندیشم.و به عشق میرسم ولی این سکوت نمیگذارد عشقم فریاد شود.من دردم را فریاد میکنم.من سکوتم را میشکنم وتو میروی.گم میشوی در هزارن هجا وکلمه و من تنها میمانم واین است قصه ی درد یک انسان.در این دریچه تنگ ودر این ظلمت میتوان به سکوت ایمان آورد.من به نابینایی خود ایمان نمی آورم نور را کشف میکنم.چرا کسی به ما نمی آموزد که زندگی همان زنده بودن نیست. مرده ام من بی آنکه زندگی کرده باشم.مرده ای تو بی آنکه سکوتم را فریاد کرده باشی!بیزارم از ذهن درمانده ی خویش.گهواره ی کودکی ام که آغوش امن مادر بود دیگر پناه من ونادانی وسکوتم نیست!!باز هم من مانده ام ونادانی و سکوت........ انتظار از آمدن تو نا امید شده ام انتظار بیهوده برای بازگشت لبخندهای تو منتظر بهار نشستیم ولیک بهار نیامده در زمستان آدم های برفی را سلام میگوییم آدم های برفی،آدم های پوشالی،آدم های تو خالی نقاب از چهره ام برمیدارم در این قاب سیاه در این پنجره ی مه گرفته و فریاد میزنم دلم پوسید ومشق شبم هر روز نوشتن از توست..... کهنه شده ای وباز می ارزی به هزاران کلمه به هزاران دروغ وفریب مینوسم باز از نو مشق هر شبم را مدادم نوکش شکست ..... یادش بخیر بهار بود یا پاییز _چه فرقی میکند_ یادم نیست که بهار بود یا پاییز اما یادش بخیر تو بودی ومن بودم وچشمهایت گفتگو آغاز کرد یادش بخیر عاشقی چه قدر این کلمه نخ نما و کهنه شده است برایم از عشق سخن نگو..... برایم از بهار حرف نزن..... من به انتها میرسم و باز مدادم نوکش ...... سر ناسازگاری دارد مثل چشمهایت. مینویسم ،اما چه کسی غلط های املایی ام را خواهد گرفت مینویسم اشغ شاید عشغ..... انتظار بیهوده است نقطه سر خط نمره من از عشق تو بگو چند بود؟ مرگ چه شکلی دارد؟ دیشب داشتم وصیت میکردم.اگر مردم مرا در آرمگاه بوعلی دفن کنن. داشتم به دوستم میگفتم که مرگ مثل زندگی میماند.عزراییل به شکل خود ماست.گفتم که چند بار صحنه ی مرگ خودم را در خواب دیده ام. دیده ام که روح ام از بدن جدا شد ومقابلم قرار گرفت.ودر یکی از این خوابها در خواب ناله میکردم و هر چقدر هم اتاقی هایم مرا تکان دادند من بی حرکت بودم وجوابی نمیدادم.به مدت چند دقیه روح در بدن نداشتم.پرسید"نه.جدی میگی.روحت چه شکلی بود......" گفتم شبیه خودم بود.گفت"کاش همه روح ها مثل تو زیبا بودند...." گفتم زیبایی نسبی ست!گفتم مرگ راه خونه اش رو بلده و کلید داره واز پنجره نمیاد!گفتم دوست دارم در یک روز برفی روبروی آرامگاه بمیرم.از این آرامگاه در روزهای برفی خاطره های زیبایی دارم. ساعت دو بامداد بود ومن هنوز پیامک میزدم.گریه میکردم از یادآوری خاطرات در ذهن ام.گریه از شوق بود.از شوق اینکه آرزو دارم هنوز خاطرات عشق زنده بماند حتی اگر معشوق میرود و ما تنها میمانیم.میخواهم وصیتم را بنویسم.برای آنان که دوستم دارند و بعد از من زنده میمانند.میخواهم وصیت کنم که تمام کتابهای شعرم وتمام دفترچه خاطراتم را بعد از مرگم کنارم به خاک بسپارند.دلم میخواهد مرا در آرامگاه بوعلی دفن کنید.میدانم که در یک روز برفی خواهم مرد.در اتاقی که یک آینه ی قدی دارد ومرگ خودش را به من نشان میدهد.دوست دارم که عزیز ترینم چشمهای نیمه بازم را ببندد.دستهایم را بر روی لبهایم بگزارید به نشان سکوت به نشان تمام رازهای که با من در دل خاک دفن میشوند.من مسلمان نبودم هرگز،که خلق وحشی ام از چارچوب گریزان بود پس برایم نماز وحشت نخوانید چرا که زندگی وحشت ندارد.مرگ همان زندگی ست. بر سر قبرم هرگز نیایید که اهل قبور نیاز به زیارت ندارند!موهایم را از ته بتراشید اگر هنوز موهایم نریخته بود.کله ی تاس را دوست دارم!مرا عریان در خاک دفن کنید که من عریان زاده شده ام! مرگ زیباست مانند ترانه های دلتنگی.مثل خوابهای رنگی.مثل گلهای رز صورتی. گریه هایم را دوست دارم.میخواهم گریه سر دهم.دلم تنگ شده.وصیتم به آخر رسیده و دیده ام بارانی ست.هنوز این در قفل است ومیدانم تا برای آخرین بار تو را یک دل سیر نبینم مرگ از پنجره وارد نخواهد شد! سال نو شروع شد.لحظه ی تحویل سال استرس میگیرم. استرس کارهای ناتمام.حالا یک سال تمام وقت دارم برای دنبال کردن برنامه های عقب افتاده وشروع برنامه های جدید.یک سال.میخواهم فریاد بزنم وبه بهار سلام کنم.به زندگی که همیشه جاری ست بدون تابلوی توقف ممنوع و با هزاران تابلوی پارک کردن ممنوع.امیدوارم که نیروی جاذبه ام به حدی برسد تا تمام خواسته هایم به مرکز ثقلم پرتاب شوند مثل سیب سرخی که افتاد رو سر نیوتن وجاذبه را کشف کرد ونشست به این سیب سرخ لعنت بفرسته که نسل آدم را به زمین پرتاب کرد!انرژی های کیهانی وهزاران انرژی های نو در این سال نو منتظرند تا من جذب شان کنم. سبد امسال من پر از سیب سرخ است سیب سرخ حوا به نشان عشق زمینی و پاک و مقدس.سیب نیوتن به نشان تمام جاذبه هایی که کشف خواهم کرد.سبد امسالم پر بار خواهد بود.من این را میدانم.
کودکی ام باز از نو ستاره ها را میشمارد وسر هفتمین ستاره سر بربالین خواب




نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳۱ساعت
۱٢:٠٦ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٩ساعت
٤:٠٧ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٩ساعت
٩:٠٩ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۸ساعت
٩:۳۳ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٥ساعت
۱۱:٥٩ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٥ساعت
٩:٤٠ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٤ساعت
٤:٥٤ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۳ساعت
۱:۳۳ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٢ساعت
۱٠:۱٧ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۱ساعت
۱۱:٠۸ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱۸ساعت
٩:٤٩ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٧ساعت
۱٢:٢۳ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٦ساعت
۱۱:۳٧ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٥ساعت
۳:٥۱ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٤ساعت
۱٠:٢٠ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٤ساعت
۱٠:٠٢ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٤ساعت
۸:۳۸ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٢ساعت
۱٢:٠٩ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱۱ساعت
۱٢:٢٥ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٠ساعت
۸:٤٢ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٠ساعت
۸:٢٥ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٩ساعت
٤:٠٤ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٩ساعت
۳:٥٩ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۸ساعت
۱٠:٥٧ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٧ساعت
۱۱:٠۱ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٤ساعت
۱٠:٤٢ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢ساعت
٥:٤٩ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱ساعت
۱٠:٠٤ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |

