هر چی بهش گفتم:"بی خیال شو.حالم خوب نیست"گوش نداد.از حرارت بدنم گفت و از داغی لبهام.وجودم رو میخواست ولی وجودش رو نداشت.نمیخواست از گذشته بیاد بیرون.گفتم:"بتت برام شکست."گریه امانم رو بریده بود گفتم:"بالشم از اشکام پر شده"یکی بهش بگه که دیگه برنمیگردم.بگه در دنیای مرده ها جایی برای زنده ها نیست.نه خودم وجودش رو ندارم.میخوام بخوابم برای همیشه. من پی موج به سر آغاز سکون می اندیشم به ره در پیش به ره رفته ی باز آمده باز به تو میاندیشم به تو ای موج زمان به تومی اندیشم من پی "تکبیرﺓ الا حرام علف " سهراب را گم کردم سر سجاده ی باد! کفش هایم را سمت دیوار جهالت به درخت توبه آویزان کرده ام به تو میاندیشم به تو ای شعر مصور به تو ای حس قشنگ به تو ای پاک ترین شاعر قرن به تو میاندیشم سر کوچه باغ هایی که گل آلوده ست آبش و هزاران ماهی جشن شب عید مرا نور باران میکنند به تو میاندیشم من پی تور و قلاب وسبد...... به تو میاندیشم به تو ای ناب ترین شعر مصور به تو ای بامداد به تو میاندیشم.... پای نوشت:به پویا قول داده بودم دوباره این شعرم رو پست کنم.شرمنده کمی دیر شد.زنده باد شاعر قرن آهن دلم میخواهد چشمانم را روی حقایق ببندم و یکجا ساکن بنیشم تا سیال خاطرات در ذهنم جریان یابد هر چقدر به این حقیقت محض نزدیک میشوم بیشتر از نوع بشر که به پلشتی خویش رای مثبت داده است بیزار میشوم. نه دیگر عاشق نخواهم شد. دیگر بی بهانه مهر نخواهم ورزید.میخواهم کمی از بالا به تو بنگرم.دلم را بیدار باش داده ام تا در سپیده دم چشمان تو به دروغ ، نور را جستجو نکند.میخواهم تا ابد بخوابم. پیدا کنیدش دوباره بگو دوباره بمیرد شاید دستم را بگیرد پیدا کنیدش دوباره هی هی سی یه را ماسه را سی یه راما ستای تنها زخمی،پیدا کن مردی را که بخوانم چگوارا پیدا کنیدش دوباره بگو دوباره بمیرد شاید دستم را بگیرد پیدا کنیدش دوباره هی هی سی یه را ماسه را سی یه راما ستای تنها زخمی،پیدا کن مردی را که بخوانم چگوارا یک مشت پر از گلوله دو چک چک ،چکاچاک میافتد سنگین روی خاک یک مشت پر از گلوله هی هی سی یه را ماسه را سی یه راما ستای تنها زخمی،پیدا کن مردی را که بخوانم چگوارا هی هی سی یه را ماسه را سی یه راما ستای تنها زخمی،پیدا کن مردی را که بخوانم چگوارا چقدر دلم میخواست اینقدر اوج میگرفتم تا یک نقطه بیشتر از من در نظرت نیاید.مثل پرنده ای که اوج میگرد.حتی یک نقطه هم در نظرت نمیاد،وقتی از خجالت سرت را به زیر می اندازی.و من از این فعل شرمنده ام چقدر بیزارم وقتی که مدام در پی تمام اشتباهت بیان میکنی.نیازی نیست که اوج بگیرم همین که دو قدم از تو دور شوم در نظرت نمی آیم.چون یاد گرفته ای تنها چشمانت را به اندازه ی زاویه ی دو پایت بچرخانی. در این عصری که تمام عشقها بین همین دو زاویه ورم کرده اند گناهی بر تو وارد نیست خوش باش با تمام تفکرات از پوچ سرشارت.دیر زمانی ست از رفتنم گذشته است.حالا چه فرقی به حال تو میکند چه در اوج باشم چه دوقدم دورتر از عشق کذایی ات.پرنده در قفس مردنی ست. پای نوشت:یک مدت طولانی میگذره از زمانی که نسبت به آدمهای اطرافم حساسیت پیدا کردم.نه ،من از دماغ فیل نیفتادم ولی حالم از مردم بهم میخوره وقتی ازشون بوی گند دورویی میاد آقای نخست وزیر مشروب نمیخورد آقای نخست وزیر دود نمیکند آقای نخست وزیر در خانه ای حقیر اقامت دارد ولی بیچارگان خانه ی حقیری هم ندارند کاش گفته میشد: آقای نخست وزیر مست است آقای نخست وزیر دودی است اما حتی یک نفر فقیر میان مردم نیست برتولت برشت پای نوشت:کتاب آقای نخست وزیر نوشته ی برتولت برشت ترجمه وبازسرایی :دکتر شاهکار بینش پژوه رو خریدم.زیر بارونی که برفی بود قدم میزدم.دلم میخواست تا صبح تنهایی به قدم زدن ادامه بدم.حال این روزهای من خیلی عجیب شده.خوابهایی که میبینم هم عجیب شدن.انگار دیگه در زمان حال زندگی نمیکنم.رفتم به گذشته هام. مدام سرم گیج میره.
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ساعت
٦:۳٠ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٤ساعت
٧:۱٢ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۳ساعت
٧:۱۱ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۳ساعت
٧:۱٠ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٥ساعت
٩:۱۸ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
دوست دارم با کسی باشم که دوستش میدارم
دوست دارم عشق بی ارزیابی،بی محاسبه را.
مهم نیست دوستم داردیا نه
مهم این است که من دوستش داشته باشم.
برتولت برشت
پای نوشت:خوشحالم که بالاخره یک نفر رو پیدا کردم که احساس میکنم بهش نزدیکم.
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢ساعت
۸:٠۱ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢ساعت
٧:٥۱ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |

