دلم رابر دار کرده ام.دیگر حرف دل نیست.دیگر حرف عاشقی نیستی.من با خودم قهر کرده ام.آینه این همیشه محکوم به صداقتم شک کرده است.به بودنم.و من چه بیرحمانه هستم.چه بیرحمانه سکوت کرده ام.چقدر دلم میخواست-فعل ماضی برای دلم که مرده است-تو سکوتت را بشکنی اما تکرار سکوت تو مرا با آینه آشتی داده است.آینه ای که تصویر رفتار من است."این روزها چقدر وحشتناک شده ای!"این را آینه بیرحمانه در جواب لبخندهای تلخم تصویر میکند.من حرف دلم را از بر کرده ام در آخرین دقایق زندگی اش.بین بودن و ماندن تودقایق انتظار وحشیانه مرا به نیستی میکشاند. بگذار وصیتش در آخرین دقایق جاری بودنش مسکوت بماند.عاشقانه دوستم بدار که این روزها به تو محتاجم. از زنده باد،مرده ها نصیبمان شد.شاید سهمی از دنیای مردگان همین زنده بادهایی باشد که از گلویگاه مرگ،ناکوک میتراود. صدای سکوت را شکستن جایز نبود.میخواهم کمی به خودم برگردم.در این گذشته چه چیز را جا گذاشته ام.قلبم را شاید.عشق و امید وتمام حسهای قشنگ را.این روزها چه دارم جز غربت و تنهایی.نه قلبی که بتواند دوباره عاشق شود و نه امید به آینده ای که چشم اندازش مبهم است وتصویر اکنون مرا آینه ایست.از آدمها خسته ام.از آدمیت خسته ام.دیگر دلتنگ هم نمیشوم.تمام حسهای زیبای دیروز مرده اند.از دنیای زنده ی آدمهای بیزارم.از کلمات زیبای بدون احساس تمامی اندامم به رعشه میافتد.سهم من تنهایی نبود.سهم من این غربت هم نبود.در گذشته ، خویشتنم را جا گذاشته ام.از خودم خسته ام.از این سردرگمی که این روزها گریبانم را گرفته است مغزم مدام سوت میکشد.قطار خاطرات را خط ترمزی نیست. چقدر این روزها به تو مبتلا گشته ام.به بوی تو.به یک حس صمیمی.هنوز در گذشته سیر میکنم.با خاطرات تو.آیا"مرا تو بی سببی نیستی".آری مرا تو سبب بودنی.سبب دوباره رویش در زمستانی که حصار کشیده است بر دور قلبم.من یک آدم برفی ام.یک آدم پوشالی که با تابش تو آب میشوم جاری و نبض زمان را در دستانم میگیرم.دلم برای خودم تنگ شده است.برای روزهای بی دغدغه.برای بازی های کودکانه.من چشم میگذارم و تو غایب از نظر میشوی.میروی واین بازی را ناتمام میگذاری.تو بزرگ شده ای و من کودکانه دلم میخواهد که دوباره همبازی دوران کودکی ام باشی.دلم میخواهد آسمان را سرخ بکشم زمین را رنگ آبی بزنم جایگاه تورا خالی میگذارم بدون رنگ.مداد مشکی ام را گم کرده ام وتمام سرمشقهایم را با مداد قرمز مینویسم."آن مرد در باران آمد".نه به جای این جمله مینویسم آن زن در باران رفت.در باران نگاه من ودر تلاطم آب شدن یک آدم برفی.این گذر زمان است گوش کن صدای چکیدن مرا در نبض زمان میشنوی. پای نوشت:این متن رو دیروز میخواستم پست کنم.ولی سایت پرشین بلاگ مشکل داشت صفحه ام باز نشد!!!
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۸ساعت
۱٢:۳٩ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٥ساعت
٩:۳٤ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٦ساعت
٧:۱٠ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٦ساعت
٧:٢٢ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |

