من از آن نگاه های ناب میخواهم.نگاه های ناب دلتنگی که آتش میکشد بر پیکرم وبا تمامی این اوصاف زندگی ام خلاصه می شود در خلا’ چشمانی که عمریست با من آشناست. پریدن ربطی به بال ندارد قلب می خواهد. گروس عبدالملکیان به دروغ چشمهایت عادت کرده ام.و به حرف دلم اعتمادی ندارم. وقتی که پیرمرد قوزی خود را به سایه اش معرفی کرد خودم را در قاب نگاهش یافتم با دستانش جانی تازه به من داد.با نگاه خیره ام دیوانه اش میکردم.چرا من خودم را به سایه بانم معرفی نکنم.روزهایی که مست میشد از همان بغلی.............. باید خودم را به او معرفی میکردم.حراسم نبود از دیوارهای سفالین.من زخم خورده ی قلمی بودم که مرا تراشیده بود از خیالات یک افیون.زخم هایی که در چشمانم همان رنگ اثیری را میداد.میخواستم خودم را به او معرفی کنم. سلام به همه ی اهالی آپارتمان اطلسی ها. خوش اومدید دوستان.جشن همینجا برگزار میشه. این دل نوشتن ندارد وقتی که تمام حرف حسابش تویی.یادم هست میگفتند حرف حساب جواب ندارد و من هنوز هم منتظر جوابی میگردم که من را به تو بگرداند. سالهاست تو را با خورشید اشتباه گرفته ست مترسک پیر خیالم. مثل ترانه ای ناسروده من ناتمام می شوم در بستری که تو را جاگذاشته ام. بخوان مرا در پس نگاهی که تو را فریاد می زند. تا دلم ترانه ات را به ظرافت یک لبخند بگشاید از اندوه شب. دلم در طلب باران سالهاست به کویر این روزها عادت کرده است.به خشکی مردمان این دیار خو کرده است و دم نمی زند نه اینکه حرفی نداشته باشد حرفها بسیارست و مجالی نیست.به چشمان باغبان پیر که می نگرم به وجد آمده است از رویش هزاران کاکتوس که نیازش به باران نیست و هراسش نیست از داغی آفتاب سوزنده دستهایم را هم که روی دست بگذارم بهار می شود در چشمانت آن خزان دوری و دل سیر نمی شود از عطر بهاری ات چشمهایم را که بر هم بگذارم چه رویای شیرینی میشود داغی لبهایت و من از حرم نفس هایت تو را می یابم آنجا که جز من کسی به استقبال تابستان پیکرت هجوم نمی برد و نمی دانم چشمهایم را که می گشایم چه بی گاه دلم یخ میزند در قاب زمستان یک آدم برفی شب همیشه جای خالی تو را فریاد می زند.تا انتهای این جسم خاکی تا آخرین دمی که فرو می رود و دیگر بر نمی آید. از بچگی عاشق کفشدوزک ها بودم.هنوز هم با دیدنشان خنده ی شادی برلبانم مینشیندحس قشنگی ست لمس دستان کفشدوزک.به یاد دروان کودکی ام.به یاد خنده ها و به یاد تمام خاطرات شیرین. خاکستری.خنثی وبی رمق.خسته ام ای رفیق ناله های شبانه ام.خسته ام از خویشتنم تو تعبیر کدام خواب شبانه ام بودی که رویاهایم را درنوردیدی و جز سراب چشمانت خاطره ای در ذهن ندارم.تو از کدام ناکجا قدم در خلوتم گذاشتی که اینچنین همهمه ی هذیانهایم مرا شگفت زده ساخت.به کدامین آیه ی دستانت مرا تطهیر کردی.از کدامین خلا عبور کردی تا چاره ای جز تسلیم شدن نداشتم.ای رفیق روزهای از خوشی سرشارم مرا به خلوت کودکانه ات ببر.میخواهم کمی با تو باشم.




![]()


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ساعت
۸:٠۱ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ساعت
۱٠:٢٥ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ساعت
۸:۱۱ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ساعت
۱٢:٥٥ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ساعت
۱٠:٠٧ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ساعت
٩:۱٠ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ساعت
٥:٢٦ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ساعت
۱۱:۱۳ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٩ساعت
۸:۱٥ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۸ساعت
۱۱:٠٥ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٧ساعت
۱٠:۳٢ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٦ساعت
٤:٢٤ ب.ظ توسط امیلی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٤ساعت
٩:۱٠ ق.ظ توسط امیلی نظرات () |


