به طلب باران آواز بخوان داروگ

در جواب پست بردیا که نوشت:

"دو چیز سرد را هیچگاه نپذیر

1-قهوه سرد

2-نگاه سرد"

وقتی نیستی تمام نگاه ها تلخند و طعم قهوه سرد.این نگاه تلخ و این نگاه سرد پیشکش

قدوم یلدا در شبهای غربت زده و تنهایی ماست.تعجب

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط امیلی نظرات () |

کمی یلدا وار

                             

                      میخواهم از وجودت کم شوم!


شاید تقدیر من این است


ثانیه هایی که دیگر با من غریبه اند

 

 

پوچ و دیگر هیچ

 

                    قالب تهی میکند در حضوری که

 

 

                                                                تو میشود...........

 

 

پای نوشت:به بهانه ی یلدا ،به بهانه تو به بهانه ی خودم فقط دلتنگم همین

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط امیلی نظرات () |

خانه لبریز سکوت است

 

                              خواه بیایی یا نه........

 

تا ابد این دل من غمگین است

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٦ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط امیلی نظرات () |

میخواهم تو را به یاد بیاورم خفته در خاک.تو را میشناسم که ریشه هایت را در عمق این

دیرینه کهن دوانده ای."ای دیر یافته با تو سخن می گویم......"

"تو کجایی در گستره ی بی مرز این جهان"میخواهم کنار تو بایستم.مردی از دیار آب و آینه

میخواهم عشق را در نگاهت پیدا کنم که واگویه هایش اینچنین می کوبد بر حجم خالی

دستهایم.آری با که میتوان گفت که "نگاهت شکست سمتگری ست".در عصر نوظهور یک

خیال که نامش را سپید گاه نهاده اند ردپایت تا ناکجا بر ذهن صبح،بامداد است.

پای نوشت:بیست ویکم آذر زاد روز تولد بامداد ایران مبارک باد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۱ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط امیلی نظرات () |

امروز که تو نیستی در کنارم چگونه تاب بیاورم حجم بزرگ تنهایی ام را.خسته از غربت تن

گشته ام.بگذار طعم لبهایت را دوباره بوسه ای باشم تا اوج بودنم.بگذار دستهایت را پیچکی

باشم تا مرز خویشتنم تا کشف رویاهای خیس تنم.

تو را کم آورده ام و روزها تمام خاکستری پوش شده اند.شب مسلول گشته این

شبهای تنهایی.تب میکند مدام حرم نفسهایت در آینه ی خیالم .آغوشم را به یاد نمی آورد

پیکرواره ی از غم سرشارت.برگرد دلم هوای تو را دارد.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۳ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط امیلی نظرات () |

من کوله بارم را به تو می سپارم.از دنیا پایین می آیم وبه خدا تکیه میدهم.بتی میشوم

و تو تمام هذیان های تب پاییزی ام را نجوا میکنی.رو به راه نرفته رو به راه نرسیده سجده

میکنی.تلخ تر ار حرف رفتن غروبی نیست.

پای نوشت:باور کنم.......؟!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۸ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط امیلی نظرات () |